الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
217
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
( 1 ) كعب گفت : خدا تو را لعنت كند ، از راه بدى مرا مجبور به باز كردن در نمودى ! در را برايش باز كنيد پس در را باز كردند . پس از ورود گفت : اى كعب ، حرف مرا بشنو و پيمانى را كه با محمد بستهايد ، نقض كن و بدان كه محمد هرگز از دست اين جمع خلاص نخواهد شد و اگر اين فرصت طلايى را از دست بدهى ، هرگز آن را به دست نخواهى آورد ! سپس تمامى رؤساى بنى قريظة كه در قلعه بودند از قبيل : غزّال بن شموأل ، باشى بن قيس ، رفاعة بن زيد و زبير بن باطا به دور او جمع شدند . كعب به آنها گفت : نظر شما چيست ؟ گفتند : تو بزرگ و صاحب اختيار ما هستى و تو هستى كه عهدنامه را ترتيب دادهاى و اگر تو آن را نقض كنى ، ما هم آن را نقض مىكنيم و اگر بدان پايبند باشى ، ما هم بدان پايبند هستيم و اگر آمادهء جنگ شوى ، ما هم آمادهء جنگ مىشويم . در اين ميان زبير بن باطا پيرمرد باتجربه و كهنسالى بود كه نابينا شده بود . ( 2 ) او گفت : در توراتى كه خدا براى ما نازل كرده است ، خواندم كه خداوند پيامبرى را در آخر الزمان مبعوث مىكند كه خروج او از مكه و مهاجرتش به مدينه ، به سوى درياچه مىباشد . او بر الاغ برهنه سوار مىشود و عبا مىپوشد و به كمى نان و خرما قناعت مىكند . او در عين خندهرو بودن ، قتّال است و در چشمانش سرخى ديده مىشود و بين كتفهايش مهر نبوت به چشم مىخورد . شمشيرش را بر دوش مىگذارد و از درگيرى با هيچ كس نمىترسد و حكومتش فراگير مىشود . پس اگر محمد همين پيامبر مذكور در تورات باشد ، اين جمع زياد ، نمىتوانند هيچ آسيبى به او برسانند و حتى اگر اين كوههاى بلند به او هجوم آورند ، بر آنها غالب خواهد شد ! ( 3 ) حيىّ گفت : اين ، آن پيامبر نيست ؛ آن پيامبر از بنى اسرائيل خواهد بود و اين پيامبر از عرب و از فرزندان اسماعيل است ؛ و هيچگاه فرزندان اسرائيل تابع فرزندان اسماعيل نخواهند بود ! زيرا خداوند آنها را بر تمام مردم فضيلت داده و پيامبرى و پادشاهى را در ميان آنها قرار داده است ، و موسى از ما پيمان گرفته است كه به هيچ رسولى ايمان نياوريم ، مگر اين كه قربانى را بياورد كه آتش آن را بخورد ، و محمد آيت و معجزهاى ندارد و توانسته است كه با سحر و جادو اصحابش را دور خود جمع كند و بر آنها چيره شود ! بالاخره آن قدر اصرار كرد تا نظر آنها را عوض كرد و به درخواست وى پاسخ مثبت دادند . ( 4 ) سپس گفت : عهد نامهاى را كه بين خود و محمد نوشتهايد بياوريد . آن را آوردند و او آن را گرفت و پاره پاره كرد و گفت : كار تمام شد ، خود را مهياى جنگ كنيد . آنگاه خودش نزد ابو سفيان برگشت و آنها را از نقض عهد نامهء بنى قريظه و محمد صلّى اللّه عليه و آله با خبر كرد و قريشيان خوشحال شدند . « 1 »
--> ( 1 ) . تفسير قمى ، ج 2 ، ص 179 - 181 و مجمع البيان ، ج 8 ، ص 535 - 536 كه همان عبارت ابن اسحاق در سيره ، ج 3 ، ص 231 - 232 را نقل كرده است و واقدى اين قضيه را با تفصيل بيشترى از ابن كعب قرظى نقل كرده است . ( ج 2 ، ص 454 - 457 ) .